لسان الملك سپهر

1927

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

چون ابو سفيان از من در نزد هرقل نيكو نمىگفت او را دفع داد و رسول خداى از روايت اين قصيده منع فرمود از اين روى من بنده از نگارش آن قصيده دست بازداشتم . و جدّ علقمه ، عوف بن الاخوص نيز از اجلّه شعر است و ذكر حال او ان شاء اللّه در كتاب شعرا مرقوم مىشود . مع القصه اعشى گويد : وقتى به نزديك ذو فايش كه سلامة بن يزيد اليحصبيّ باشد سفر كردم و او را بدين اشعار مدح گفتم : انّ محلّا و انّ مرتحلا * و انّ فى السّفر اذ مضوا مهلا و قد رحلت المطىّ منتحلا * ارخى ثقالا و قلقلا و قلا يسير من يقطع المفاوز و * السّعد الى من يمينه الابلا يكرمها ما ثوت لديه و * يجزمها بما كان حقّها عملا ابلج لا يرهب الهزال و لا * يقطع رحما و لا يخون و لا و الارض حمّالة لما حمّل * اللّه و ما ان يردّ ما فعلا يوما تريها كشبه اردية * العصب « 1 » و يوما اديمها نغلا استاثر اللّه بالوفاء و با * لعدل و ولىّ الملامة الرّجلا الشّعر قلّدته سلامة ذا * فايش و الشّيء حيث ما جعلا سلامه گفت : راست گفتى : الشّيء حيث ما جعل و او را خلعت كرد و صد ( 100 ) شتر و پوستى آكنده از عنبر عطا فرمود و گفت : نگران باش كه اين عنبر را به بهاى اندك از دست ندهى . اعشى آن عنبر را به حيره آورد و به سيصد ( 300 ) شتر سرخ موى بفروخت . يحيى بن مثنى گويد : اعشى مذهب قدرى داشت و از اين روى اين شعر بگفت : استأثر اللّه بالوفاء « 2 » الى آخره . لبيد را گويند در مذهب ثبت و جبرى بوده و اين شعر بر اين سخن گواهى باشد كه گويد :

--> ( 1 ) . عصب : نوعى از برد يمنى است . ( 2 ) . استأثر اللّه بالوفاء و بال * عدل و ولّى الملامة الرجلا [ يعنى ] : خداى وفا و عدل را مخصوص خود ساخت و ملامت را قسمت انسان فرمود .